محمدرضا جوادی محب

منو

مادر عزیزم روزت مبارک

چشم که می گشایم، هر صبحِ زود تو را می بینم که
چون همیشه، خسته و عاشق، سفره ای گسترده ای با
استکان های تمیزو نان داغ، کنار سماوری که همیشه می جوشد.

مهربان، نگاهم می کنی و بعد، ساعت دیواری را نشانم می دهی؛
یعنی: مثل همیشه دیرت شده است و باز زمزمه می کنی:
تک تک ساعت چه گوید هوشیار!…

نگاهت که می کنم، مثل همه این سال ها و مثل همه بامدادان
عمرم، آرامشی غریب، مرا به تمامی، در خویش می گنجاند.

نگاهم که می کنی، مثل همه این سال ها و مثل همه شب های
عمرم، صدای لالایی آشنا، مرا به سرزمین خواب های خوش می فرستد؛

به سرزمین تمام قصّه هایی که تو برایم گفته ای
آن گاه که سرم را به زانو می گرفتی و می گفتی:

«بخواب کودکم، که پادشاه پریان، در قصر طلایی اش به انتظار توست»
و باورِ من به تو، مرا هر شب به قصر طلایی پادشاهان می بُرد.

همه رؤیاهای من، پرداخته دست مقدّس تو بود، مادر!
و همه آرزوهایم؛ آرزوهایی که بنیان فردای مرا می گذاشتند؛
بنیان همیشه زندگی مرا.

هان مقدّس زیبا! همان گهواره قدیمی که دست تو می جنباندش
سال هاست که تمامِ حسرتِ مرا برانگیخته است.

سپاس حقیر و ناتوانِ مرا بپذیر که جز این، کار
بزرگ تری برای قدردانی نمی توانم مادر!

بهشت، ارزانی تو باد، مادر! آری!
آن چه که زیرِ پای تو گسترده شده است
شاید تنها شایسته تو باشد و بس

مــــــادرم دوستت دارم

مادر عزیزم روزت مبارک
۵ (۱۰۰%) ۵ votes

دسته :  شخصی

دیدگاه ها