محمدرضا جوادی محب

منو

باز هم شکست

باز هم شکستم این پیمان را . شاید این هزارمین بار باشد که پیمان شکنی می کنم. دیگر روی برگشتن ندارم. هر بار که پیمان بستم با خودم گفتم: «این بار، دیگر می ایستم و زیر قولم نمی زنم»، ولی انگار مقاومت بی فایده است.واقعا دیگر روی برگشتن ندارم. این بار حتی خودم هم می دانم که «حرفم حرف نیست» و زیر قولم خواهم زد، چه برسد به خدا.

نگرانم… نمی دانم تاوان این همه پیمان شکنی چیست. احساس می کنم این آرامش قبل از طوفان است. وای از «یَوْمَ تُبْلَى السَّرَائِرُ»

خدایا… چقدر حس بدی است اینکه آدم بداند تو از او راضی نیستی. حتی اگر تمام اتفاقات خوب عالم هم برایش پیش بیاید، همین که در کنج وجودش احساس کند رضایت تو را ندارد همه چیز زهر مارش می شود. و راستش را بخواهی الان همه چیز برای من زهر مار است.

خدایا … خدایا می خواهم، ولی نمی شود.اصلا انگار قرار نیست که بشود. می خواهم در مسیر تو باشم و پیمان شکنی نکنم ولی هر بار گویی همه چیز دست به دست هم می دهد تا من نتوانم سر قولم بمانم. البته خدایا، بین خودمان بماند، خودم خوب می دانم که همه اینها بهانه است و توجیه اشتباهاتم ولی…

خدایا احساس می کنم زندگی ام از چارچوب خارج شده و بالا و پایین و اضلاع آن همچون زوذنقه ای است که هرچه سعی می کنم صاف و منظمش کنم نمی شود. برای یک مسلمان هیچ چیز بدتر از یک زندگی زوذنقه ای نیست. زندگی ای که «فقط می گذرد» بدون اینکه «تحولی تعالی بخش» در وجود من اتفاق بیفتد و من را در حد و اندازه های نامم بالا ببرد. خوب می دانم که بودن در این پایین شایسته «اشرف مخلوقات» تو نیست ولی چه کنم که این عادات سخیف مرا تنبل کرده است.

خدایا چه زیباست سختی ها و مشقت های «طاعت» تو. گرسنگی، تشنگی، خستگی، فقر، زخم زبان و کم محلی دیگران و همه و همه لذت بخش است وقتی انسان در همان کنج وجودش احساس کند تو داری به او لبخند می زنی.

خدایا خسته ام خسته از این روزمرگی های آزاردهنده می خواهم باز هم پیمان ببندم ، اما این بار نه از آن پیمان ها این بار میخواهم پیمانی ببندم ناگسستنی خیلی زود، شاید در همین روزها
باز هم شکست
۴ (۸۰%) ۱ vote

دسته :  شخصی

دیدگاه ها