محمدرضا جوادی محب

منو

وجدان گنجشک

گنجشکی با عجله و با تمام توان به آتش نزدیک می‌شد و بر می‌گشت‌!
پرسیدن : چه می‌کنی؟
پاسخ داد: در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می‌کنم و آن را روی آتش می‌ریزم…
گفتند: حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می‌آوری بسیار زیاد است و این آب فایده‌ای ندارد.
گفت: شاید نتوانم آتش را خاموش کنم، اما آن هنگام که وجدانم می‌پرسد: زمانی که دوستت در آتش می‌سوخت تو چه کردی؟
پاسخ می‌دهم: هر آنچه از من بر می‌آمد!!
دوستی نه در ازدحام روز گم می‌شود نه در سکوت شب، اگر گم شد هر چه هست دوستی نیست.
دوست من سلام !

وجدان گنجشک
امتیاز کاربران

دسته :  هزار و یک شب

دیدگاه ها